......فكرم را برداشته ام و با خود به اينجا آورده ام...
..اينجا...پشت ميز ، زير نور چراغ مطالعه، روي كاغذ !
كاغذي كه امشب سياه ميشود.....مثل هزاران كاغذ ديگر كه سياه شد و گذشت..بي انكه خوانده شود !
.....فكرم را برداشته ام و امده ام اينجا روي صندلي نشسته ام ! ...فكرم منتظر است تا من انتخاب كنم و او بگويد تا بنويسم...
..اما آنقدر مغشوشم كه نميدانم، براي نوشتن كدام بهتر است...آنقدر آشفته كه نميدانم امشب را چگونه بسرايم !!
......فكرم حركت ميكند..، از كنار چشمانم عبور ميكند و پايين ميرود..، و درست پشت انگشتاني كه قلم را بي هيچ حركتي نگاه داشته اند ، مي ايستد.... بعد ، به جريان مي افتد...آرام و پر قدرت.
" من امشب گم شده ام....! اول فكر كردم كه چيزي را گم كرده ام... بعد، هي گشتم ، هي گشتم...تا اينكه فهميدم، خودم گم شده ام!! ....شايد درون يكي از اين كاغذ ها...يكي از اين رنگها !!
..رنگ امشب من چيست؟؟ _ زرد؟!! _قرمز؟!! نه...نه اينقدر شديد و پر رنگ... ...امشب پر رنگ نيستم !!!
...شايد ابي !! ..آري امشب آرامم..، بيشتر به آبي شبيه است.....چون درون آبي ميشود گم شد !!!
...پس من امشب آبي هستم؟؟؟ ..خدايا ! مدتهاست كه آبي نبوده ام....
....يك ارامش منقطع.....يعني هي قطع و وصل ميشود.....گاه شديدا ميتپد...و گاه.......انگار اصلا وجود ندارد!!
......پس يك آبي موجدار..... _ يك آبي ، مثل آبي دريا... و نه آبي آسمان !!! .
......اوووووه ، هنوز تا رسيدن به آبي اسمان ، فرسنگهاست.....! "..
.....فكرم بلند ميشود...باز از كنار چشمهايم عبور ميكند..و بعد به سوي تخت خواب ميرود...
..من هم با او ميروم ، و با او دراز ميكشم ، و با او آرام به خواب ميروم.
...درست مثل كودكي آرام ، به دنبال مادرش... _ من و فكرم خسته ايم!!.
+
فاطمه ; ٩:۳۳ ب.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸۱
يك شاعر چيني ميگويد:.
.........ديشب خواب ديدم كه پروانه هستم..
...و حالا نميدانم، انساني هستم كه خواب ديده ام پروانه ام،
...و يا پروانه اي هستم كه در خواب خود را انسان ميبينم !!
+
فاطمه ; ٦:٤٩ ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸۱