الفاظ بي زبان
|
||
چنين ام من
ـزنداني ديوارهاي خوش آهنگ الفاظ بي زبان!
...تصويرم را در قابش محبوس كرده ام
. و نامم را در دفترم.
ـ
و همچنان ميروم..
....در زنداني كه با خويش
. در زنجيري كه با پاي
. در شتابي كه با چشم
. در يقيني كه با فتح من ميرود دوش با دوش
. از غنچه لبخند لبخند تصوير كودني كه بر ديوار ديروز
. نقش مي بندد.
. ـ تا فردا!
...گر بدين سان زيست بايد پست..
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست!
...گر به دين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاك ام اگر ننشانم از ايمان خود..چون كوه
يادگاري جاودانه..
..بر تراز بي بقاي خاك!
ـشاملوـ
...آن وقت بود كه سر و كله روباه پيدا شد.
روباه گفت:ـسلام.
شهريار كوچولو هم با ادب تمام جواب داد:سلام...و پرسيد كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: يك روباهم من.
شهريار كوچولو گفت: بيا با من بازي كن. نمي داني چقدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمي توانم با هات بازي كنم..هنوز اهليم نكرده اند!
شهريار كوچواو پرسيد: اهلي كردن يعني چي؟!
روباه گفت: چيزي ست كه پاك فراموش شده...معنيش ايجاد علاقه كردن است.
ـ ايجاد علاقه كردن؟!
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من يه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم ..نه تو هيچ احتياجي به من! من هم براي تو يك روباهم مثل صد هزار روباه ديگر...اما اگر من رو اهلي كردي..هر دو تامون به هم احتياج پيدا ميكنيم...تو براي من ميان همه عالم موجود يگانه اي ميشوي...من براي تو...
شهريار كوچولو گفت: كم كم دارد دستگيرم ميشود...يك گلي هست كه به گمانم مرا اهلي كرده....
(يه تيكه اي از كتاب ؛شازده كوچولو؛ اثر: آنتوان دوسن تگزوپري. ترجمه: احمد شاملو. اگه بدونين چه كتاب قشنگيه.
..اگه ميخواين بدونين خوب بخريدش...صد صفحه هم بيشتر نيستش..خوندنشم فقط 2 ساعت طول ميكشه..ولي كتابيه ها...)
.....................................................................................................
اين شعری كه پرسيده بودي از ؛قيصر امين پور؛:
...عمريست لبخند هاي لاغر خود را
..در دل ذخيره ميكنم:
باشد براي روز مبادا!
اما در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست.
آن روز هر چه باشد..
روزي شبيه ديروز...
روزي شبيه فردا..
روزي درست مثل همين روزهاي ماست..
چه كسي ميداند؟
شايد امروز نيز روز مبادا باشد!
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما.. چونان كه بايداند
...نه بايدها...
هر روز بي تو
روز مباداست!
...من براي تو ميخونم
هنوز از اين ور ديوار..
هر جاي گريه كه هستي
خاطره هاتو نگه دار.
...تو نمي دوني عزيزم
حال روزگار ما رو
توي ذهن آينه بسپار
تك تك خادثه ها رو...
.....اينم يه گوشه كوچولو از كاست جديد سياوش(قميشي)..گوش كردين؟..نه؟!!همه عمر و نصفيتون بر فناس!
حالا اگه گوش كردين..معركه نيست؟! ديوانه كننده س !!شايدم به قول يه بنده خدايي كه وقتي همش رو گوش كرد..آخرش گفت: ؛نفس گير بود!!
نميدونم ...شايد شماها خوشتون نياد...ولي من كه با شعراي ايشون زندگي ميكنم..
....خوب...اينم به خاطر شما آپديت!
آخه شما كه اگه جاي من بودي...آپديت وبالاگ كه چه عرض كنم..مسواك شبتم يادت ميرفت بزني!
..اينهمه امتحان سخت كه 10 روز ديگه شروع ميشه...تازه وقتي تموم شد اون كنكور سخت وحشتناك لعنتي(فوق)...
خوب ديگه اينطوريه..وقتي درس نخونده باشي..به خودت كه نميتوني فحش بدي..اون وقت مجبوري به در و ديوار فحش بدي..(تو روان شناسي به اين كار ميگن:فرا فكني)
كاشكي از اول سال درس ميخوندم...حالا كه نزديك كنكور شده..بد جوري دلم خواسته همين امسال امسال قبول ميشدم..
اگه بدهني چقدر بده وقتي همه همه مطمءن باشن كه تو قبوا ميشي..ولي...
....اگه بدوني...
...براي زيستن دو قلب لازم است:
قلبي كه دوست بدارد.....قلبي كه دوستش بدارند.
قلبي كه هديه كند...قلبي كه بپذيرد.
قلبي كه بگويد...قلبي كه جواب دهد.
قلبي براي من....قلبي براي انساني كه من ميخواهم...تا آن انسان را در كنار خود
...حس كنم!
؛ شاملو؛
.....اين شاملو ام عجب آدمي بوده آآ!
.............................................................................
راستي جديدا فيلم " a walk in the clouds" رو ديدم.(راه رفتن بر روي ابرها)
...اوومممممم...خوب يه عالم دلم ميخواست الان ازش تعريف كنم...ولي خوب نميشه..به خاطر اينكه...واقعا
فوق العاده بود..پر بود از حس...نه. خودت بايد ببينيش...اينطوري نميشه.
انگار مدتي ست كه احساس ميكنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس ميكنم كه كمي دير است
ديگر نميتوانم هر وقت خواستم...
در بيست سالگي متولد شوم!
انگار....
.....فرصت براي حادثه
.................................. از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم...
....كاري كه ديگران نتوانند!
اينم يه شعر از ؛ قيصر؛
( معرکه ست نه؟!)
...اندكي بدي در نهاد تو
اندكي بدي در نهاد من
اندكي بدي در نهاد ما....
و لعنتي جاودانه بر تبار انسان فرود مي آيد!
آبريزي كوچك به هر سراچه ـ هر چند كه خلوتگاه عشقي باشد –
شهر را
..از براي آنكه به گنداب در نشيند
...كفايت است.
عشق هميشه تازه است.
مهم نيست كه يك بار،دو بار،ده بار در زندگي عاشق شويم_
_هميشه در وضعيتي قرار ميگيريم كه نميشناسيم!
عشق ميتواند ما را به دوزخ يا بهشت ببرد،اما هميشه ما را به جايي ميبرد.
بايد آن را پذيرفت. چون عشق خوراك اصلي ماست. اگر آن را پس بزنيم از گرسنگي ميميريم، در حالي كه شاخه هاي پر بار درخت زندگي را نگاه ميكنيم. بي آنكه جرات كنيم دستمان را دراز كنيم و از ميوه هايش بچينيم.
بايد تا هر كجا كه هست به دنبال عشق برويم،حتي اگر به معناي ساعتها، روزها،هفته ها نوميدي و اندوه باشد.
چون در لحظه اي كه در جست و جوي عشق به راه مي افتيم، او نيز به جست و جوي ما بر ميخيزد،
..و ما را نجات ميدهد!
"پائولو كوئليو"
ميخواستم چشمهاي تو را ببوسم،
تو نبودي، باران بود،
رو به آسمان بلند پر گفت و گو گفتم:
...تو نديديش...؟!
و چيزي..صدايي...
شبيه صداي آدمي آمد،
گفت:نامش را بگو تا جست و جو كنيم!
نفهميدم چه شد كه باز
يكهو و بي هوا ،هواي تو كردم
ديدم دارد ترانه اي به يادم ميايد.
گفتم: شوخي كردم به خدا!
ميخواستم صورتم از لمس لذيذ باران
فقط خيس گريه شود،
ورنه كدام چشم
كدام بوسه
كدام گفت و گو..؟!
من هرگز هيچ ميلي
به پنهان كردن كلمات بي رويا نداشته ام!